تحولات منطقه

رودم، عزیزم، پناه دل‌شوره‌های مادر... حالا چهل روز از نبودنت می‌گذرد.

عطرِ کُولک و حسرت زیارت؛ واگویه‌های مادرانهٔ میناب در چهلمین روز از داغ فرزند
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

‌می‌بینی چطور نسیم خنک بهاری لای نخل‌ها می‌پیچد؟ همان نسیمی که سال‌های قبل، به دنبال آن می‌دویدی تا قاصدک‌ها را در دستت بگیری. حالا، اما این نسیم، تنها خاک نرم مزارت را جابه‌جا می‌کند...

از آن روزی که تو رفته‌ای من دیگر از هیچ صدایی نمی‌ترسم! حالا می‌فهمم چقدر خوشبخت‌اند آدم‌هایی که هنوز چیزی برای ازدست‌دادن دارند. من تمام دارایی‌ام را چهل روز قبل، لای آجرهای بی‌رحم شجره طیبه جا گذاشته‌ام.

آخ! مادر... چقدر منتظر بهار بودی!

یادت می‌آید همین دو ماه قبل، به شاخه‌های خشک درخت حیاطمان نگاه کردی و گفتی: «کی باورش می‌شه از این درخت‌های خشک اون شکوفه‌های صورتی بیرون بیان؟»

یادت می‌آید در دفترچه یادداشت مدرسه‌ات روزها را علامت می‌زدی تا عید از راه برسد، تعطیل شوی و برویم حرم امام رضا (ع).

سه‌ساله بودی که وسط صحن آزادی و کنار حوض مرمر نشستی و من و بابا از خنده‌هایت عکس گرفتیم، هروقت به آن نگاه می‌کردی می‌گفتی: «مامان توی بهار خیلی خادم‌ها حرم امام رضا رو قشنگ می‌کنن، تو رو خدا توی بهار بریم پیش امام رضا (ع).»

کجایی که ببینی باران به تن درختان زده و شکوفه‌های حیاط خانه‌مان درآمده. کجایی که ببینی مادر؟ کجایی که بخندی و دهانت بوی انبه کال بدهد.

کجایی که چانه مقنعه‌ات تا کنار گوشت بچرخد و من بخندم و تو بخندی...

کجایی مادر که دلم برای خنده‌هایت تنگ شده...!

برای خمیازه‌هایی که سر صبح می‌کشیدی، برای وقت‌هایی که با لباس مدرسه از راه می‌رسیدی و گرسنه بودی...

برای انگشت‌های ظریفی که از مشق نوشتن خسته می‌شد.

حالا هر بار که باد می‌وزد و بوی کُولک (انبه‌های کال) را می‌آورد، من چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم هنوز توی حیاط مدرسه‌ای؛ داری بلندبلند می‌خندی و بازی می‌کنی و... سقف هنوز همان‌جاست، سرِ جایش، محکم و استوار، روی سرِ آرزوهایت سایه انداخته است.

چند روز قبل، خادمان حرم امام رضا (ع)، پرچم سبز حرم را برایمان آوردند تا با عطر گل و گلابش آرام شویم.

وقتی سرم را روی پرچم گذاشتم و اشک ریختم، درست همان عطری به مشامم رسید که سال‌ها قبل، از کنار گنبد طلایی آقا آمده بود، از روی حوض آب و لای موهای نازک تو رد شده و به مشامم رسیده بود. دلم آرام شد. مثل‌اینکه تو را دوباره وسط صحن آزادی بغل بگیرم و از لای موهایت نفس بکشم. تو چطور این‌همه راه را تا حرم آقا رفته‌ای مادر؟ حالا تمام بهارها را می‌توانی کنار امام رضا (ع) بمانی، در صحن و سرایَش بدوی، با هم‌کلاسی‌هایت بازی کنی، کنار گل‌های باغچه‌اش بنشینی و تا دلت می‌خواهد نفس بکشی.

حالا تو رفته‌ای و دیگر قرار نیست صدای خنده‌هایت در این خانه بپیچد، دیگر سفره را پهن نمی‌کنی، دفتر و کتابت را گوشه‌وکنار این خانه نمی‌چینی، دیگر مرا صدا نمی‌کنی....

اما من به تو قول می‌دهم که اینجا بمانم، کنار درختی که چشم‌به‌راه شکوفه‌هایش بودی، در کوچه‌هایی که هر روز صبح، آنها را پیاده می‌رفتیم تا به مدرسه برسی، کنار نخل‌هایی که عاشقشان بودی!

من قول می‌دهم محکم و استوار بمانم

بغضم را بریزم توی حنجره‌ام، دردم را میان قفسه سینه‌ام نگه دارم و به مادرانه‌ترین حالت ممکن فریاد بزنم.

من اینجا می‌مانم و تا روزی که نفس می‌کشم، از خاکی که تو در آن به دنیا آمدی و به آن برگشتی، دفاع می‌کنم...

تو حالا توی بهشتی، اما من برای بزرگ‌شدنت، برای قد کشیدنت، برای به‌ثمررسیدن استعدادهایت در این آب‌وخاک، برای عاشق شدن و مادر شدنت، آرزوها داشتم...

سلام من را و سلام تمام مادران عالم را به صاحبمان برسان...

منبع: آستان نیوز

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha